تبليغاتX
حسن یوسف

حسن یوسف

زندگی

با بردن آوا نازی دچار شوک بزرگی شد و هرچی مادرش تلاش کرد که اونو آروم کنه سودی نداشت دیگه از خوردن قرصها خبری نبود حتی درست غذا هم نمی خورد و تازه سیگار کشیدن هم به برنامه های دیگرش اضافه شده بود و دائم خودش رو تو اتاق حبس میکرد و عکسها و لباسهای آوا رو مقابلش میگذاشت اشک میریخت یا برایش لالایی میخوند البته باید بگم صدای خیلی خیلی زیبایی داشت .

درد سرتون ندم این مادر و خواهر و پدر شوهر با هر ترفندی بود میخواستند طلاق نازی را بگیرند و پسرشون رو آزاد کنند و زمونه هم خوب دست یاری به سویشان دراز کرده بود چون حملات عصبی پشت سر هم کار خودش رو کرد و یه روز که من و نگین تو حیاط خونه ما نشسته بودیم مادرش با جیغ و فریاد مامانم رو صدا کرد و وقتی نگین و مامانم رفتند نگین با گریه برگشت و گفت نازی خودش رو از بالا ی پشت بام پرت کرده منم زنگ زدم اورژانش و تا اومدن گفتند که پای چپش کاملا خورد شده وسرو صورتش هم زخم شده و باید به سرعت به بیمارستان منتقل بشه البته بعد از پانسمان اولیه از رفتار نازی و صحبتهای مادرش فهمیدند که باید اونو به تیمارستان ببرند و بقیه کارها رو اونجا انجام بدهند و همینطور هم شد و بعد از جراحی پای چپش و گچ گرفتنش دکتر اعصابش گفت :باید یکی دو ماه بمونه تا ما بگیم که تکلیفش چی میشه علی هم تو این مدت برگشت دائم بیمارستان نشسته بود و نازی هم بهش میگت بچه رو بیار ببینم ولی علی نمی خواست بچه به نازی عادت کنه البته دستور از جای دیگه صادر میشد و تقریبا علی هم هیچکاره بود تا اینکه علی طبق دستورات نازی رو غیابی طلاق داد با توجه به بیماریش خیلی راحت و بدون پرداخت مهریه اونو طلاق داد و نازی فقط می تونست هفته ایی یک بار آوا رو ببینه البته نازی از این جریانات بی خبر بود و پدرش بی سر و صدا میرفت دادگاه و بر میگشت و در خفا با مادر نازی به بخت و اقبال او می گریستند تا اینکه یه مامور از دادگاه برای تحقیق اومدو این شد که نازی فهمید چه بلایی سر خودش و آوا اومده دوباره شروع کرد به داد و بیداد که بهش آرامبخش تزریق کردند .                                                      

یکی دو شب بعد ما خونه خانم.....بودیم که تلفن زنگ زد از بیمارستان بود که خبر دادند که نازی دیشب با لباس بیمارستان فرار کرده . مادرش که همونجا ولو شد و زد زیر گریه پدرش هم بلند شد لباس پوشید و راه افتاد دور تهران تا شاید پیداش کنه خلاصه تا نزدیک صبح همه چرخیدند ولی خبری نشد تا دم صبح تلفن زنگ زد و اینبار همسایه مادر علی بود که خبر داد که پدر مادر علی نصف شب اونو انداختند بیرون و انها هم هر کاری میکنند نمی تونند بیاورندش تو خونه و رفته تو جوب نشسته در ضمن از پای چپش هم خون می آید که دیگه خانم... تلفن رو قطع کرد و به همراه آقای .....و مامانم رفتند دنبال نازی .                                              

فردا نزدیک ظهر هر سه برگشتند بدون نازی البته هر سه داغون ولی مامانم مجبور بود قبل از بیهوش شدن همه ماجرا رو برای من تعریف کنه .که البته این ماجرا بیشتر شبیه یه مرثیه بود مامان گفت: وقتی رسیدیم دیدیم مادر شوهرش دم در ایستاده و جلوی همسایه ها با چرب زبونی نازی رو به داخل دعوت میکنه که اونا میرسند و نازی رو بلند میکنند و میبرند تو البته مامان میگفت:از پاش خون می آمده که خودشون با یه تیکه پارچه بسته بودند ولی نازی یه سره میگفته آوا رو بیارید من ببینم که یهو پدر شوهرش شروع میکنه به پرخاشگری و حرفهای زشتی که مامانم از بیان کردنشون صرف نظر کرد و ادامه داد که آقای...به پدر شوهرش گفته مرد حسابی این حرفها چیه میزنی دختر من هرچی نبود عروس شما که بود چرا دیشب بیرونش کردید چرا دخترش رو بهش نشون ندادید که پدر علی با فریاد میگه کی گفته این عروس ماست اصلا معلوم نیست دیشب کدوم خراب شده ایی بوده که بیرونش کردند و اونم اومده به بهانه ی آوا اینجا خلاصه اینقدر دری وری گفتند که ماهم پاشدیم ماشین گرفتیم تا نازی رو به بیمارستان ببریم ولی هر کاری کردیم بچه رو قایم کردند و نگزاشتند نازی اونو ببینه  ما هم نازی رو بردیم تیمارستان تحویل دادیم و برگشتیم البته نا گفته نمونه که مامانم هرچی ناله و نفرین در طول زندگیش بلد بود کرد و از خدا خواست تا انتقام این دختر مظلوم و پدر مادر بدبختش رو از علی و خانواده اش بگیره بله عزیزان از اون به بعد نازی دیگه توی تیمارستان بستری شد و فقط چند وقت یکبار می آوردندش خونه و یه هفته چند روز می موند و بر میگشت و فقط سیگار به سیگار روشن میکرد و وقتی باهاش حرف میزدی با لبخند تلخی اما زیبا جواب میداد از علی هم خبری نبود تا اینکه با تلاشهای پدرش نازی تونست چند وقت یه بار اونم با اجازه علی و با عنوان خاله نازی بره و چند ساعت آوا رو ببینه و کلی پول و عروسکهای گرون قیمت و لباسهای قشنگ برایش هدیه میبرد البته گاهی نگین همراهیش میکرد و وقتی بر میگشت با گریه برای من درد دل میکرد و از احساسات پاک نازی و عکس العمل نا خودآگاه آوا تعریف میکرد ولی نازی کم کم از اون شکل و قیافه افتاده بود و بر اثر سیگار زیاد و مصرف داروهای سنگین داشت کلیه هاش و از دست میداد خیلی ضعیف و نهیف شده بود در این بین آوا روز به روز رشد میکرد و قد میکشید واینجا بود که تقدیر نمی شد جنگید چون خداوند چهره آوا رو کپی نازی آفریده بود و هرچی بزرگتر میشد بیشتر شبیه نازی میشد که من معتقدم که ابن کار خدا بود که نازی باید آیینه دق مادر پدر و حتی خود علی میشد تا هیچوقت فراموش نکنند که مادر این دختر رو چطوری به سوی نابودی کشوندند.                                                              

البته باید توضیح بدم که نگین در رفت و آمدهایی که به خونه علی داشت فهمیده بود که علی زن نگرفته و در اصل خودش رو با بزرگ کردن آوا مشغول کرده البته با پولهایی که از نازی میگرفت به عنوان آوا یه مینی بوس خریده بود و کار میکرد .تا اینکه در یکی از روزهای گرم خرداد ماه سیزده چهارده سال پیش یهروز از بیمارستان تماس میگیرند و نگین رو میخوان (راستی تو این مدت من و نگین هم ازدواج کرده بودیم و نگین یه دختر ناز خوشگل داشت )نگین هم به همراه پدرش به بیمارستان میروند و اونجا با تخت خالی نازی روبه رو میشوند و دکتر هم اعلام میکنه که نازی دیشب بر اثر نارسایی شدید کلیه و مصرف بیش از حد سیگار و نارسایی ریه درگذ شته و به این ترتیب دفتر تلخ زندگی دختر یکه تاز محله ما بسته شدوداغ رفتنش رو تا ابد بر دل پدر و مادر و خواهرش باقی گذاشت .........................................................

 

حال برای رفع حس کنجکاوی شما قدرت خداوند مهربون سرنوشت یه سری از افراد مرتبط رو مینویسم .                                      

پدرشوهر نازی چند ین سال به یه بیماری دچار شد که زبونش رو نمیتونست در دهانش جا بده و از تکلم افتاده بود و با یه وضع رقت انگیزی از پا افتاده بود و فوت کرده بود مادرشوهر نازی هم خیلی داغون از پا افتاده و زمینگیر شده و خواهر شوهر نازی که یه ازدواج نا موفق داشته و جدیدا از نگین شنیدم که به بیماری حاد عصبی که تقریبا مثل نازی مبتلا شده طوری که سیگار به سیگار روشن میکنه و در آخر هم خود علی که ازدواج نکرد و به سرطان پیشرفته حنجره مبتلا شد که صداش از دست میدهد و درست چند روز بعداز عروسی آوا به دیار باقی شتافته البته نگین میگفت: علی گفته از خدا خواستم من و تا ازدواج آوا زنده نگه داره تا خیالم راحت بشه و بعد منو به نازی برسونه .البته آوا از یه زندگی خیلی خوب برخوردار شده و خدا بخواهد خوشبخت شده منم امیدوارم خداوند از سر تقصیرات همه بگذرد وهمه رفتگان رو رحمت کنه ببخشید سرنوشت تلخی بود اما دلم میخواست این سرنوشت رو باز گو کنم تا یاد نازی همیشه زنده بمونه ..                                                      

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 15:48  توسط مهربان  | 

علی به مرخصی اومد و با یه دنیا شادی نازی و دختر خوشگلش رو به خونه خانم ....آورد و نازی هم از این مسئله که علی حرفی از دختر بودن بچه نمیزد خوشحال بود ولی از طرفی هم نگران زندگی آینده اشان بود که علی میخواهد چیکار کنه و از هر فرصتی استفاده میکرد تا با او صحبت کند که علی هم با خنده وشوخی بحث و عوض میکرد تا یه روز علی نازی رو با خودش برد بیرون و بعد از سه چهار ساعت برگشتند و علی رفت خونه مادرش تا با اونها خداحافظی کنه وفردا به پادگان بر گرده که نازی برای نگین تعریف کرده بود که امروز رفته برای گرفتن حقوقش به علی وکالت داده تا زمانی که نازی مرخصی زایمان داره اون بتونه حقوقش رو دریافت کنه نگین هم بهش گفت چرا به بابا وکالت ندادی اول با بابا مشورت کاملا میکردی که نازی نذاشت حرف نگین تمام شود و داد زد که چیه نکنه پول خودم هم مال باباس یا علی غریبه س که نباید بهش وکالت میدادم این و بدون همه زندگی من ماله علی و دخترمه نگین هم دیگه حرفی نزدو با آوا دختر نازی خودش رو سرگرم کرد.چون از تو این مدت کوتاه زندگی آوا  کاملا عاشق اون شده بود وتقریبا تمام کارهای مربوط به آوا رو خودش انجام میداد چون نازی بعد از زایمان سر درد های مزمنش برگشته بود و گاهی هم حمله های عصبیش شروع میشد که باعث نگرانی مادر و پدرش میشد اما علی اعتقادی نداشت به دکتر و میگفت : این ها ماله زایمانه و بزودی خوب میشه اما خانم.......زیر بار نرفت و زمانی که علی به پادگان برگشت فورا پیش دکتر نازی رفت و تمام حالتهای اونو بازگو کرد دکتربعد از شنیدن حرفهای خانم.... با صدایی که تقریبا شبیه فریاد بود با عصبانیت میگه حالا اومدی اینجا چیکار که من برای نازی معجزه کنم نه نمیتونم زمانی که فریاد زدم که ازدواج براش خطرناکه گفتید تو عمل انجام شده قرار گرفتیم بعد گفتم پس باردار نشه چون حتما اونو از بین میبره گفتید کاریه که شده حالا چیکار کنیم گفتم:زایمان طبیعی=دیوانگی به حد بالا و مرگ گفتید قبول نمیکنه حالا اودید میگید حمله های عصبی پیدا کرده چیکار کنیم .هیچی کاری نمی شود کرد اونو از پرتگاه با یه طناب پوسیده آویزون کردید و دارید تابش هم میدید پس بشینید تا سقوطش رو ببینید فقط یه خواهش دارم از شما که اگه نمیتونید انجامش بدید من از راه قانونیش انجام بدم که خانم.....با چشمهای خیس شده از اشک گفت:بفرمایید دکتر هر چی بگید انجام میدم تا دخترم خوب بشه .

دکتر هم گفت:کاری که میگم برای نازی نیست چون کار نازی فقط با خداست که معجزه ای بکند ولی حرف من در رابطه با دختر نازی و اونم اینه که نازی نباید به اون شیر بده حتی اگه نازی قبول نکنه بچه رو ازش بگیرید چون شیر نازی مثله سمه بعد هم باید دوباره باید درمان نازی رو شروع کنید و این قرصها از طریق شیر وارد بدن بچه میشه و باعث مرگ اون میشه .                                   

خانم......با قلبی پر از درد به خونه ما اومد و قبل از اینکه به نازی حرفی بزنه با مامان من مشورت کرد بنده خدا اینقدر گریه کرده بود چشمهایش کاسه خون بود و مامانم هی دلداریش میداد و بعد از کلی حرف به این نتیجه رسیدند که مامانم به نازی بگه .                        

نازی وقتی این حرفها رو از مامانم شنید اول قبول نکرد ولی وقتی مامان بهش گفت : تو باید برای بزرگ کردن دختر خوب بشی و برای خوب شدنت باید دارو مصرف کنی و این داروهای باعث بیماری دخترت میشه قبول کرد که دیگه به آوا شیر نده .تازه بگذریم که مادر شوهرو خواهر شوهرش هم بهش تیکه انداخته بودند که نباید خودت شیر بدی شاید بچمون مثل خودت بشه که البته ما بعدا فهمیدیم ولی روزهای تلخی پیش رو بود چون از یه طرف شیر نازی خیلی زیاد بود و اون باید مرتب میدوشید و دور میریخت واز طرفیآوا گشنه بود شیر خشک و قبول نمیکرد و گریه میکرد تا اینکه علی باز اومد مرخصی و مادرش اولین ترفند و به کار برد و به علی گفت : یه مدت دخترت رو بیار اینجا تا ما شیر خشک رو به خوردش بدیم بعد دوباره ببرش پیش نازی علی هم که عاشق آوا بود نمیتونست گریه اونو ببینه نازی رو راضی کرد تا اونو پیش مادرش ببره و وقتی حسابی به شیر خشک عادت کرد اونو بیاره و نازی هم که در برابر علی لال میشد قبول کرد ولی چه قبولی که وقتی علی بچه رو برد هنوز نرفته شروع کرد گریه تا یکی دو ساعت کسی جرعت نداشت بهش نزدیک بشه بعد هم لباسهای آوا رو بغل میکرد و لالایی میخوند براش از طرفی شیرش رو هم نمی دوشید تا اینکه بعداز بیست و چهار ساعت سینه هاش ورم کرد و کارش به بیمارستان کشید .                                                                             

علی هم که کاملا تحت کنترل مادرش بود قبول نمیکرد بچه رو برگردونه هرچی خانم .... میگفت وقتی سیره بیارش نازی ببیندش علی میگفت: مامانم میگه دو هوامیشه دیگه نمیشه نگهش داشت .تا اینکه خانم.........از کوره در رفت و گفت:بچه من داره از دوریه بچش میمیره داره دیونه میشه بعد تو میگی دخترت دو هوا میشه مگه قراره پیش مامانت بمونه ؟یالا برو قبل از اینکه بر گردی سربازی آوا رو بیار خودم نگهش میدارم تا شاید نازی هم بهتر بشه در ضمن علی آقا حالا به حرف رسیدی که گفتم:دست از سر دخترم بردار مریضه منم نگران سلامتی دختری بودم که بیست سال پاش زحمت کشیده بودم اما تو بدون اینکه ارزشی قائل بشی کار خودتو کردی ولی حال برای یه بچه چند ماهه دست و پات میلرزه که دو هوا نشه ولی این و بدون خدای جای حق نشسته .                                   

علی که جوابی نداشت رفت و بی سرو صدا آوا رو آورد و خودش هم رفت سربازی .نازی هم که دوباره آوا رو میدید حالش بهتر شدو داروهایش رو مصرف میکرد .هنوز یه ماهی از رفتن علی نگذ شته بود که سر و کله مادرو خواهر علی پیدا شد اول با چرب زبونی و بعد با توپ و تشر آوا رو گرفتند و به بهانه ایی که علی گفته بچه رو از نازی بگیرید اونو با خودشون بردند وشد آنچه که نباید میشد...

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 23:38  توسط مهربان  | 

  سکوت سنگینی همه را در بر گرفت هیچکس نمی دانست چه بگوید خانم ...........که با وحشت دوید سمت شوهرش وبا التماس گفت:آقا نازی رو کجا برد ؟که آقای........هم در کمال تعجب نا باوری جواب داد چی بگم حتما رفتن یه دوری بزنند و برگردند که یه دفعه خواهر شوهر بزرگ نازی با خنده شیطانی از پله ها پایین آمد و بلند بلند همه مهمانها را به کف زدن دعوت کرد و اعلام کرد به افتخار داماد عزیزمون که با این حرکت آرتیستی همه رو غافل گیر کرد و عروس خانم خوشگلش رو دزدید بکفید که یهو پدر مادر نگین خشکشان زد ما هم همین طور چون هیچکدام توقع نداشتیم و میدونستیم که نازی فعلا نباید عروسی کنه و علی هم باید به سربازی بره ولی خب کاری هم از دست کسی بر نمیامد خلاصه عروسی تقریبا با رفتن اونا تمام شد آقای.... که قلبش گرفت و نتونست خودش رو کنترل کنه و شروع کرد به بد و بیراه گفتن به پدر مادر علی که اونها هم زیر بار نرفتند و گفتند ما خبر نداشتیم و علی خودش این برنامه رو ریخته ولی من به نگین یادآوری کردم که خواهر بزرگ علی از بعد اظهرآدرس کمد نازی خواسته و مرتب غذا و نان و میوه پشت ماشین جا داده که نگین هم همه اینها رو کف دست مامانش گذاشت مادرش هم یقه خواهرعلی رو گرفت که تو خبر داشتی و اونم دید که لو رفته قبول کرد وگفت: چه اشکالی داره اونا زن و شوهرن وبذاری یه خاطره قشنگ از عروسی شون داشته باشند :که یهو پدر نازی فریاد کشید سرش که شما احمقها میدونستید دختر من بیماره شما اون برادر احمق ترتون قول دادید تا سربازیش تمام نشده عروسی نکنند .چرا این بلا رو سر ما آوردید یالا بگو کجا رفتند تا از دستتون شکایت نکردم .                                 /

 

خواهره هم که بیدی نبود که از این بادها بلرزه با آرامش گفت: من خبر ندارم در ضمن اون زن قانونی خودش رو برده و به کسی ارتباطی نداره (البته باید بگم خواهر علی با کله==گنده ها رفت و آمد داشت )برای همین با خیال راحت وآروم جواب اونها رو میداد و هرکاری کردن جای اونا رو لو نداد پدر نازی هم چون ارتشی بود به پلیس راه چالوس زنگ زد چون حدس میزدنند شمال رفته باشد ولی اونا گفتند که ماشینی با اون مشخصات وعروس و داماد ندیدند ولی قول دادند تا اونجایی که برایشان مقدور باشه با پلیس راههای دیگر شهرها تماس بگیرند و به اونها خبر بدهند .                                                                                

کم کم همه رفتند و ما ماندیم و خانواده نازی که از شدت نگرانی و دلشوره تقریبا همه در به داغون شده بودند ما هم شروع کردیم به جمع آوری و تمیز کردن که حدودساعت 2 نیمه شب تلفن زنگ زد وآقای .........گوشی رو برداشت و بعد از کمی که صحبت کرد گوشی رو گذاشت و همانجا نشست و شروع کرد به گریه کردن که همه به دورش جمع شدیم و خودش به حرف در آمد گفت از پلیس راه بودن گفتند که از پلیس راه قم اطلاع دادند که یه ماشین دو در مشکی که گل کاری داشته رو نگه داشتند که سرنشینان اون هم یه عروس داماد بودند که برای ماه عسل به اصفهان میرفتند .دیگه کاری از دست کسی بر نمی آمد جز دعا کردن مامانم و بابام اون بنده خداها رو دلداری دادند که به امید خدا اتفاقی نمی افته و به خوبی و خوشی بر میگردند ولی کسی نمی توانست خودش رو جای اونها بگذاره در هر صورت دم دمای صبح ما رفتیم خونه و نازی هم نزدیک ظهر بالاخره دلش اومده بود و یه زنگی زده بود که ما اومدیم اصفهان و تو یه هتل شیک اتاق گرفتیم وتا سه روز دیگه بر میگردیم وهرچی مامانش بهش گفته چرا اینکار و کردین نازی جوابی نداده بود گوشی و قطع کرده بود این سه روز مثل سی سال برای اونا گذشته بود تا حدودای ظهر که من برای کاری رفتم خونه نگین در که زدم کمی معطل شدم و بعد مامان نگین هراسون در و باز کرد دست من و گرفت کشید تو گفت: بدادم برس نگین از حال رفته منم که دستپاچه شده بودم فورا یه لیوان آب آوردم ورو صورت نگین پاشیدم تا بهوش بیاد از اون طرفم هم نازی رو دیدم که تو حموم نشسته و داره رخت میشوره ووقتی من رو دید با همون خنده هاش جواب سلام منو داد ودر حموم و بست منم که گیج شده بودم به نگین که تازه بهوش اومده بود گفتم نازی کی برگشته اونم فقط گریه میکرد و جوابی نمی داد خانم......در جواب من گفت:صبح زود اومده حال اگه برات مشکلی نیست نگین رو ببر خونتون تا من بعدا بیام دنبالش .

منم قبول کردم و کمک کردم نگین از جاش بلند شدو لباس هاشو عوض کرد و تا بریم که نازی در حموم رو باز کرد رو به من گفت :راستی خیلی علی از تو خوشش اومده میگه این دختره خیلی بامزس منم که که خیلی از علی خوشم میومد دیگه چیزی نمونده بود ذوق مرگ بشم و با خنده تشکر کردم و نگین بیچاره رو بردم خونمون وقتی رسیدیم به نگین گفتم پس برای همین بود غش کردی از حسودی که علی آقا از من تعریف کرده واز تو نه این که دیگه غش کردن نداشت همون بهتر که این تحفه از تو تعریف کنه ایکبیری خیلی آدمه از خیلی برای من مهمه که بدونم برام پیغام هم میفرسته که دیدم نه وضع نگین خرابتر از این حرفهاست که با شوخی پوخی بخنده برای همین اصل ماجرا رو ازش پرسیدم که دیدم دوباره زد زیر گریه و با همون حال تعرف کرد که نازی وقتی اومد بدون هیچ توضیحی رفت لباسهاشو عوض کرد و وقتی مامانم توضیح خواست خیلی عادی گفت علی فکر کرده اینجوری بهتره واون با خیال راحت میره سربازی منم موافقت کردم .مامانم گفت آخه دختر تو نگفتی تو شهر غریب برات اتفاقی میافتاد کی بدادت میرسید مگه ما آدم نبودیم اقلا به من میگفتی تا یه چیزهایی رو برات میگفتم .که نازی با داد و فریاد حرف مامانم و قطع کرد و گفت: به تو چه مربوط من خودم همه چی میدونم من که بچه نیستم دیگه هم حق نداری به کار من دخالت کنی مامانم هم گفت: باشه عصبانی نشو ولی اقلا بگو الان چطوری خوبی بر به مشکل نخوردی که نازی هم با بی حوصلگی جواب داد که نه من چیزیم نیست حالا هم میخواملباسهامو بشورم بعد رفت یه کیسه بزرگ لباس آورد رفت تو حموم و شروع کرد به شستن  وسط کار منو صدا کرد گفت: این لباسهای منو ببربنداز رو بند بعد خودش از حموم اومد بیرون ونشست رو پله ها منم در حموم رو بازر کردم که سبد رخت رو بردارم که یهو یه تشت پر خون دیدم و شروع کردم به جیغ زدن که مامانم دوید به سمت من و وقتی اونم اون صحنه رو دید جیغی زد و از نازی پرسید این چیه که اونم گفت هیچی ما وسیله ایی نداشتیم اون ملافحه های هتل که علی به هتل پولش رو داد تا اونا رو باخودمون بیاریم چون علی اصرار داشت که مامانش و خواهرش باید اینها رو ببینند من که دیگه چیزی نشنیدم و غش کردم .                                                                           

خدایا آدم چقدر باید چیزهای عجیب غریب بشنوه خانم...وقتی اومد نگین رو ببره برای مامانم شرح داد که چه اتفاقی افتاده و اونهمه از نازی خون رفته و حاضر هم نیست که بره دکتر و از همه بدتر بعد از اینکه این آشغالها رو سه روز نگه داشته و با خودش آورده تا به این تحفه ها نشون بده تازه یادش افتاده به کسی ربطی نداره به مسائل خصوصیش دخالت کنند و برداشته همه ملافه ها رو شسته و وایتکسی کرده .حال نمیدونم جواب مادر شوهر و خواهر شوهرش رو چی بدم که مامانم با عصبانیت گفت:خانم... دیگه شورش رو در آوردی بعد از اینهمه مصیبت بگذار پسرشون جوابشون رو بده به شما چه مربوط .                        

روزگار به همین صورت گذشت که علی خان میرفت سربازی وهر وقت که بر میگشت خونه نازی اینها پلاس بود .البته دیگه پدر نازی روی خوش بهش نشون نداد ولی اون پرو تر از این حرفها بود ولی یه چیزی خیلی مهم و جالب بود که وقتی علی بود نازی سر حال عادی بود تا اینکه دوران آموزشی علی تمام شد به یه شهرستان اعزام شد .نازی کمی بهم ریخت و دوباره گیر دادنش به مامانش شروع شد مادر بیچاره هم چاره ایی نداشت جز کوتاه اومدن تا اینکه یه روز نازی شدیدا حالش بهم خورد هم داد و فریاد میکرد و هم بالا می آورد سریع رسوندنش بیمارستان پیش همون دکتر خودش که دکتر هم گفت: باید یکی دو روز بستری بشه تا جواب آزمایشها بیاید و فردا صبح معلوم شد که نازی بارداره و در ضمن حالتهای عصبی برگشتن ولی اون قبول نکرد بیمارستان بمونه و برگشت خونه البته دکتر به اونا گفته بود :من که گفتم عروسی ممنوع حال هم عروسی کرده هم باردار شده دیگه مسئولیت همه چی به عهده خودتون.ماهها از پی هم میگذشت و نازی و علی خوشحال منتظر ورود کودکشان بودند  البته نازی خوردن قرصهاشو قطع کرده بود و هر بار که به دکتر میرفت از دکتر میخواست صدای قلب بچه رو بیشتر گوش بدهد.خلاصه پدر بچه هنوز در سربازی وبیکار که یه روز نازی دردش گرفت و اونو سریع به بیمارستان رساندند و هر چی دکتر گفته بود که باید سزارین کنی قبول نکرده بود و مامانم تعریف میکرد که هروقت در اتاقش رو باز میکرده او در حال دردکشیدن بوده و نمی گذاشته کسی بره تو و کمکش کنه و بعد از ساعتها اون به روش طبیعی زایمان میکنه و یه دختر خوشگل به دنیا میاره در صورتی که علی شهرستان بود و نبود تا او را دلداری بدهدبا این حال مادر شوهر و خواهر شوهرش به دیدنش آمدند وبعد از کلی لغز برای دختر آوردنش  رفتند نازی هم کاری نداشت چز صبر

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 16:50  توسط مهربان  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 0:4  توسط مهربان  | 

       اونشب همه با سوالات بی جوابی به خواب رفتند .نگین هم که فردا صبح اومد خونه ما گفت:نازی بدون هیچ توضیحی رفته حمام و بعدم خوابیده و هر چی مامان وبابا سوال کردندند جوابی نداده صبح زود بلند شده و کارهایش را انجام داده و به بابا گفته زود باش اداره دیر نشه و بدون هیچ هر حرفی رفته سر کار الان هم مامانم داره با بیمارستان و دکترش صحبت َ میکنه                                              خانم ..........اومد و گفت:دکتر گفته کاری باهاش نداشته باشید و فقط مراقب باشید این رابطه جدید ادامه دار نشه چون به هیچوجه نباید و نه میتونه ازدواج کنه.وتاکید کرده داروهاش بهش بدیم و هر طوری شده سر حرف رو باهاش باز کنیم تا بفهمیم پسره کیه و چیکار داره ؟   مامانم گفت:شما باید با پسره روبه رو بشوید چون نازی اگر بفهمه که شما می خواهید سر از کارش در بیارید حتما باهاتون درگیر میشه پس مراقب باشید تا پسره رو پیدا کنید . خانم.....تشکر کرد و طبق معمول با چشمان اشک بار خداحافظی کرد . خلاصه درد سر تون ندهم  نازی ماجرای خودش رو با علی رو تا جایی در سکوت پیش برد که یه روز نگین آمد و گفت: امشب به مامان و با با بگو بیایند خونه ما چون علی میاد خواستگاری .ما هم که همگی مات زده که چطوری به این سرعت کار به اینجا کشید که تو ماه صفر تمام نشده اینها مراسم خواستگاری راه انداختند اما نگین گفت: ماهم خبر نداشتیم حتی مادرم با علی و خانواده اش صحبت کرده ولی اونها گفتند :نازی رو با همه مشکلاتش قبول داریم .شب که شد منم با پدر مادرم رفتم تا کنار نگین باشم ووقتی علی رو دیدم تعجب کردم چون پسر قشنگی بود قد بلند و شیک پوش بزله گو وشاد تا جایی که نازی لحظه ایی از کنارش تکون نمی خورد و یکسره هم یه چیزی تو گوش نازی میگفت و اونو به خنده می انداخت .و به تنها چیزی که گوش نمی دادند حرفهای دیگران بود .هر چی پدر نازی گفت: مسئله پسر شما نیست که دختر ما رو با هر شکلی قبول داره بلکه مهم اینه که ازدواج برای نازی خطر ناکه اونا گوش هاشون بدهکار نبود و کمال پرویی بریدن و دوختند وبرای بعد از صفر هم قرار عقد را گذاشتند فقط در آخر پدرم که دید اینها پر روتر از این حرفها هستندگفت:پسر شما چیکارس سربازی رفته یا نه که یه کم جا خوردن ولی مادرش گفت: فعلا بعد از عقد که خیالش راحت شد میره سربازی بعد هم که اومد میخواد مینی بوس بخره و با هاش کار کنه .خلاصه با چک وچونه پدرم و آقای .....قرار شد عروسی بعد از سربازی و کار باشه تا ببینند حال نازی چطور میشه .کم کم روز عقد نزدیک شدو حال نازی هم روز به روز بهتر میشد طوری که همه خوشحال بودند از این  پیوند روز قشنگی بود تمام مراسم به روش سنتی وطبق کشی وقدیمی انجام شد نازی هم که عین یه حوری یه ملکه زیبایی که نمی شد نگاه ازش بر داشت اینقدر قشنگ شده بود که علی دستش رو رها نمیکرد خواهر شوهر هاش و مادر شوهرش هم راه میرفت و زبون میریخت ومراسم به خوبی به انتها رسید و نازی سرحال مشغول عکس گرفتن بود که خواهر شوهرش گفت:علی جون یه عکس آرتیستی هم با ماشین بگیرید که علی و نازی هم استقبال کردند و رفتند وسط کوچه و شروع کردند به عکس گرفتند که علی گفت: نازی سوار شو یه عکسم پشت فرمون داشته باشم نازی که غش خنده سوار شد و همینکه عکاس از اونها عکس گرفت.یهو علی ماشین و روشن کرد و پاشو گذاشت رو گاز ورفت و همه رو با بهت جا گذاشت .

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 23:31  توسط مهربان  | 

بالاخره با کمک دکتر و پرستارها نازی خوابش برد .ولی کسی از پشت در خبر نداشت که مصطفی بدبخت از شدت گریه بی حال نشسته بود و سرش را میان دستانش پنهان کرده بود تا صدای نازی را نشنود که دکتر بازویش را گرفت و او را از جا بلند کردواونو به اتاقش برد تا شاید کمی او را آرام کند.مصطفی هم فقط از دکتر دلیل کارهای نازی را میخواست .دکتر هم در جوابش گفت: من به مادرش هم گفتم عکس العمل نازی قابل پیش بینی نیست و ممکنه بعد از مراسم و نزدیک شدن روابط شما دو تا اون برخورد دیگری رو نشون بده ولی مادرشگفت در هر صورت شما موافقید و براتون هم فرقی نمیکند .                                                                    

مصطفی هم با سر تایید کرد . دکتر گفت پس دیگه جای گلگی نمیمونه چون من منتظر یه همچین برخوردی بودم ولی پسرم اینهمه دختر چرا با وجود بیماری نازی بازم اصرار داری بهتر بود قبل از احساسی شدن کمی به فکر خودت و نازی می افتادی تا شای اونم الان دوباره به این حال نمی افتاد و تو هم جای دیگه بختت رو امتحان میکردی .حالا هم نمیشود جواب نهایی رو داد اما با عکس العمل نازی هم نمی شود زیاد امیدوار بود .راستی خودت میدونی چرا ؟ که مصطفی در جواب دکتر گفت: نه به خدا من همش قربون صدقه اش میرم و اصلا روی حرفش حرف نمیزنم فقط دو روز پیش بهش گفتم دارم کار هامو انجام میدم تا زودتر عروسی کنیم که یهو بهم ریخت و داد و بیداد کرد که من الان آمادگی ندارم ومنم آرومش کردم و بهش اطمینان دادم تا اون نخواد کاری نمیکنم ولی دیگه آروم نشدوبا من قهر کرد .نمیدونم باید چیکار کنم دیگه ؟دکتر هم به آرامش دعوتش کردو ازش خواست فعلا بره خونه تا زمانی هم که بهش خبر ندادند بیمارستان نیاد ولی مگه میتونست اینکار و بکنه اما دکتر بهش گفت :اگه به ادامه این زندگی علاقه منده باید هر چی اون میگه گوش کنه.                                                                 

اون بیچاره هم که به اندازه تمام عمرش چیزهای عجیب و غریب دیده بود رفت و قول داد و خواهش کرد که در جریان بگذارندش.     چند ماهی به همین منوال گذشت و تغییرخاصی در احوالات نازی دیده نشد مخصوصا در روال رفتارش با مصطفی بلکه بدتر هم شد و اصلا اجازه نمی داد کسی حتی اسمش رو بیاره و چند باری هم که دکتر خواسته بو.د باهاش صحبت کنه گفته بود من از اول راضی به این وصلت نبودم بلکه اصرار های بیجای مصطفی باعث شد قبول کنم ولی اصلا نمی تونم تحملش کنم حتی نتونستم احساسی در قلبم ایجاد کنم ولی اون نمی خواست قبول کنه وحتی حالتهای من که دید بدتر کرد هی آویزون شد و آخر هم گفت:باید زودتر عروسی بگیریم که منم نمی دونم چرا ولی یهو بهم ریختم و فکر تنها شدن باهاش آزارم میداد حلا هم بهش بگید نامزدی ما بهم خورده خواهش میکنم دکتر شما میتونید منو نجات بدید اگه مجبورم کنند ایندفعه خودمو میکشم دکتر هم بهتر دید با مصطفی صحبت کنه تا شاید او هم بیشتر از این معطل نمونه و زودتر به دنبال سرنوشت خودش بره برای همین یه روز مصطفی رو خواست و همه ماجرا رو برایش تعریف کرد و یاد آوری کرد که اگه با این وضعیت نازی صد سال هم صبر کنه فرقی به حالش نمیکنه و نازی زنی نخواهد شد که مصطفی بتونه با اون یه زندگی عادی بسازه .                                              

مصطفی که دنیا در برابرش تیره و تار شده بود هرچی گریه کرد و التماس کرد دکتر زیر بار نرفت تا اون با نازی ملاقات داشته باشد چون به این نتیجه رسیده بودند که دیدار این دو باعث شوکهای شدیدی برای نازی میشه و این ریسک بزرگی بود که دکتر نمی تونست اجازه بدهد البته باید بگم قبل از این ملاقات دکتر با مادر پدر نازی صحبت کرده بود و نوضیح داده بود که نه تنها مصطفی بلکه هیچ مرد دیگری نباید وارد زندگی نازی شود چون ازدواج میتونه هورمونهای بدنش را بهم بزنه و باعث حالتهای عصبی شدید ی بشه که قابل جبران نخواهد بود .و اونها هم خورد شکسته به این تقدیر تن دادند و قبول کردند دکتر مصطفی را دست به سر کند و بعد از مدتی نازی رو به خونه ببرند (اگر بخواهم حال مصطفی را تعریف کنم صد ها کاغذ هم بازگو کننده او نخواهد بود ولی همین را بگویم قبل از برگشت نازی تمام عکسها و هدیه های مصطفی حتی سبدهای گلش را به خودش پس دادند و با کمال شرمندگی از او خانواده اش عذر خواهی کردند و مصطفی رفت تا برای همیشه از زندگی نازی خارج شود.                                                                     

ولی برای من و نگین قابل قبول نبود که اون مرد عاشق پیشه  به این راحتی بگذارد برود که همین هم شد چون نزدیک به دو سال بعد از این ماجرا ما هرروز مصطفی رو در اطراف خونه میدیم که یواشکی کشیک میداد البته بعدا فهمیدیم به جز ما مادر و پدر نازی هم اونو دیدند و به همین خاطر هم یه روز هر دو به منزل مصطفی رفتند تا با او و خانواده اش اتمام حجت کنند و وقتی برگشتند هر دو داغون بودند اما باعث شدند تا دیگه مصطفی رو نبینیم)                

دوباره نازی عادی شد و به سر کار رفت وولی گه گداری با مادرش دعوای حسابی راه می انداخت ولی اون بیچاره خون گریه میکرد و صداش در نمی اومد تا یه روز دعوای شدیدی در گرفت تا جایی که خانم .... به خونه ما پناه آورد تا نازی آروم بشه مامانم پرسید ماجرا چی بوده که خانم....گفت : چند روزه مواظبم و دنبالش میکنم تا فهمیدم یه پسری تا سر کوچه میاردش و برمیگرده و امروز که ازش پرسیدم که این پسره کیه و باهاش چیکار داره ؟محکم زد تو دهنمو گفت:به تو چه ربطی داره اون دوستمه و میخواهیم با هم عروسی کنیم و بقیه ماجرا رو هم که دیدید .حالا نمی دونم چیکار کنم مامانم گفت : به جای داد و بیداد فردا برو با پسره حرف بزن . خانم .... گفت: باشه و بعد رفت خونه اما یه ساعت نگذشته بود که زنگ خونه ما تقریبا با یه فشار ممتد سوخت در و که باز کردم نگین سراسیمه اومد تو مامانم رو باخودش برد منم دنبالشون وارد که شدیم خانم.....رنگ پریده جلوی در حیاط ایستاده بود وبه وسط حیاط خانه شان اشاره میکرد مامان من و نگین و بیرون کرد و خودش رفت تو حیاط با صدای بلند برادرم رو خبر کرد تا 123را خبر کنه و اونم سریع تلفن زد و بعد از مدتی اونا اومدند و نازی رو انکادر کرده به بیمارستان خودش منتقل کردند . و مادرش و مامانم هم با نازی رفتند و وقتی برگشتند گفتند : پای نازی از مچ به شدت شکسته و زخمی شده ولی خوشبختانه سرش ضربه نخورده بود و جای تعجب داشت چون خانم....به مامانم گفته بود وقتی از خونه شما برگشتم تا من و دید فورا رفت پشت بام و از اونجا خودش رو پرت کرد پایین ولی عجب شانسی که از سه طبقه پرت بشی و زنده بمونی .                  اما دکتر به اونا هشدار داده که نباید ماجرای عشقی جدید نازی ادامه دار بشه چون اصلا شرایط خوبی نداره . مادرش هم به این نتیجه رسیده بود که تا نازی بستریه و زخم وزیلی باید تکلیف پسره رو روشن کنه .                                                                      

یه ماهی  که گذشت تو ایام محرم بودیم و درست شب عاشورا و داشتیم آماده می شدیم که به دیدن سینه زنی بریم با نگین و مامانش و مامانم که دوباره مادرش با گریه پرید تو گفت: الان از بیمارستان زنگ زدن که نازی با لباس بیمارستان فرار کرده حالا پیکار کنم کجا دنبالش بگردم که مامانم گفت پاشو با هم بریم دم بیمارستان و از اطراف اونجا شروع کنیم و رفتند ما هم رفتیم سر خیابون همه سر چهار راه رسیدیم و اونها میخواستند ماشین بگیرند که مامانم آرام خانم....نگه داشت گفت: عجله نکن و با دست به پیاده رو اشاره کرد ما همه برگشتیم و نازی رو همراه با یه مرد قد بلند دیدیم که آروم و قدم زدن زنون به سمت خونه میرفتندما هم کمی صبر کردیم و برگشتیم ولی مامانم به خانم..... گفت: کار سخت شد چون پسری که نازی رو از تو بیمارستان فراری داده پس از همه احوالات اون با خبره و به این سادگیها دست بر دار نیست و این جا بود که مادرش تازه پی به مصیبت جدیدش برد .  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 21:43  توسط مهربان  | 

البته باید بگم که نازی همچین بیراهم نمی گفت .چون مصطفی بنده خدا از اون مردهایی بود که بیچاره زن بود یا بقول قدیمیها زن ذلیل بود خیلی آویزون بود اصلا یه راهی برای فرار نمی ذاشت و نازی بیچاره هم که کاملا بهبود نیافته بود نمی تونست یکسره طبیعی رفتار کنه اون باید یه زمانی رو به استراحت اختصاص میداد ولی آقا مصطفی عاشق پیشه و آویزون طاقت دوری نداشت برای همین هم نازی وقتی کم میاورد میرفت سراغ مادرش و غر میزد که یالا یه جوری دست به سرش کن من حوصله اش رو ندارم سرم درد میکنه یا یه بهونه دیگه اونوقت بود که خانم ... میرفت سراغ مصطفی با عذر خواهی ازش میخواست بره و بعد اظهر برگرده اونم که انگار حکم اعدام براش صادر کردند لب و لوچه اش و جمع میکرد وبا دلخوری به نازی می گفت باشه میرم ولی ساعت پنج اینجام باید بیای بریم خرید نازی هم خنده اش میگرفت از رفتار کودکانه اون هم اون موقع حوصله نداشت میگفت باشه تو الان برو من باتو میام خرید اونم مثل بچه ها ذوق میکرد ودستهای نازی رو می بوسید ومیرفت .                     

ولی تا ساعت پنج سه چهار بار تلفن میکرد که هر بار هم با صدای خانم .... روبه رو می شد که عذر خواهی میکرد و میگفت : نازی خوابه و تازه آقا مصطفی از ساعت چهار تو کوچه قدم میزد تا کی نازی اجازه ورود بده .     روز نامزدی نازی یکی از روزهای بیاد ماندنی زندگی من شد چون به من و نگین خیلی خوش گذشت خونه که غرق گل بود از بالا تا پایین سبد های گل بود که میدرخشید مصطفی که از همه خنده دارتر بود چون اصلا نمیتونست ثانیه ایی یه جا بند بشه و همش راه میرفت و کار میکرد و هی از من و نگین میپرسید پس کی نازی میاد مگه چقدر کار داره ما هم تا جایی که میشد اذیتش میکردیم .                                                                     چون نازی رو خاله جون من توی خونه ما درستش میکرد ما هم میرفتیم و برای مصطفی خبرهای داغ داغ می آوردیم اون بیچاره هم جرعت نداشت بیاد خونه ما و فقط به اخبار ما دلش رو خوش کرده بود .                         حالا بگم از نازی که لعبتی شده بود یه پیراهن میدی به رنگ آبی وزرد و ...یا بهتر بگم یه لباس با طرح رنگین کمون که متناسب با اون آرایش هم شده بود و روی موهایش هم گل طبیعی زده بودند که زیبایی او را دو چندان میکرد .دیگه همه مات زیبایی نازی شده بودیم که مامانم اسفند غلیظی دود کرد و آورد دور سر نازی چرخوند تا مبادا چشم بخوره نازی هم که اون روز جزو روزهای خوبش بود مدام میخندیدو جوک تعریف میکرد من ونگین هم دائم پیش نازی از حرکات و حرفهای مصطفی میکردیم و اونم از خنده غش میکرد . بالاخره نازی آماده رفتن شد ما هم مصطفی رو صدا کردیم تا دست گل او را بیاورد و او را تا خونه همراهی کند اونم که آماده دم در ایستاده بود فورا بانیش باز وارد حیاط شد و وقتی چشمش به نازی افتاد خشکش زد و ناخوداآگاه دست گل از دستش افتاد و باعث خنده همه شد حتی نازی هم شروع کرد به خندیدن و به مصطفی اشاره زد که گلم رو بده و اونم که دولا شد گل را برداشت وبا چشمهایی که اشک در آن حلقه زده بود دستهای نازی رو بوسید و گل را تقدیمش کرد نازی هم کمی مکث کرد و متعجب از حالت مصطفی دست اون و گرفت و با هم راهی خونه شدند در ضمن ما هم نفهمیدیم چرا مصطفی چشمهایش اشکی شد ولی بعد از رفتن اونا من دیدم مامانم هم گریه میکنه و وقتی از او دلیلش را پرسیدم گفت :از خدا خواستم تا این دوتا رو برای هم نگهدارد و به نازی سلامت کامل عطا کند .                                                                                           اونشب خیلی خوش گذشت بزن و بکوب حسابی که نازی باز با رقصیدنش همه رو یخکوب کرد ولی مصطفی تا آخر شب نذاشت دستهای نازی از دستش خارج شود کلی هم طلا و جواهر کادو دادند به نازی آخر شب دیدنی بود که مصطفی برو نبود و همه هم خسته منتظر رفتنش .که آخر سر آقای ....خیلی محکم گفت دیگه دیر وقته بهتر شما هم بروید استراحت کنید چون همه خسته هستیم و برای نازی هم خوب نیست اینهمه خستگی که مصطفی با دماغ سوخته مجبورشد خداحافظی کند و برود .                                      فردا حدود ساعت 10 صبح برگشت تا نازی رو ببره بیرون باهم رفتند و شب برگشتند ولی نازی زیاد حال مساعدی نداشت و در جواب مادرش که میپرسید چطوری با تندی گفت: اگه مصطفی زنگ زد بگو خوابه فردا هم میرم سرکار بعد به سرعت رفت تو اتاقش و در و بست مادر که نگران شده بود رفت تو فکر که چه اتفاقی افتاده که یه هو سر و کله مصطفی پیدا شد .خانم ....هم گفت:پسرم نازی سرش درد میکرد و رفته بخوابه اگه میشه فردا بعد اظهر بیا چون فردا صبح هم به اداره میره وتا عصری نمیاد .مصطفی که پکر شده بود گفت : اشکالی نداره میرم ولی بهش بگید صبح میام و تا اداره میرسونمش .خانم ..... که فرصت را مناسب دید ازش پرسید ببینم بین شما اتفاقی افتاده ؟اونم که انگار آماده بود برای یکی حرف بزنه گفت:والا همه چی خوب بود تا اینکه من ازش خواستم تا ماه دیگه عروسی رو راه بندازیم تا زوتر بریم سر خونه زندگیمون ولی همینکه اینو شنید یهو آتیشی شد و شروع کرد به داد و بیداد که توگفتی چند ماه دیگه و من الان آماده نیستم و اصلا من پشیمون شدم جون تو دائم می خواهی حرفت و عوض کنی منم عذر خواهی کردم و کفتم باشه هر وقت تو گفتی و خواستی ولی دیگه آروم نشد و با من قهر کرد حال هم تا نگه آشتی کرده نمی رم خانوم ....هم که دید اون راست میگه و برو نیست رفت و از نازی خواست یه کلمه باهاش حرف بزنه و تا اون بره نازی هم اومد یه کم باهاش صحبت کرد و اونم با خنده خداحافظی کرد و رفت.                                                                   روزها به سرعت سپری می شدند وهر دو سرخوش و سر حال به دنبال کارهای عروسی جهاز و خرید بودند و نازی رضایت داده بود اواخر تابستون عروسی کنند تا اینکه بعد از عید و اواخر بهار کمی حال نازی بهم ریخت و سر دردهاش شروع شد در نتیجه کم طاقت شد ودیگه به راحتی گذشته نمی تونست مصطفی رو تحمل کند و مدام سر اون بیچاره داد میکشید یا اونواز خونه بیرون میکرد البته باید بگم مصطفی هم نمیخواست بهیچوجه کوتاه بیاد و به نصایح پدر و مادر نازی توجه نمیکرد و میگفت عیب نداره من وبیرون میکنه منم دوست دارم سرم داد بزنه و بیرونم کنه ولی غافل از اینکه این برخوردها باعث تشدید بیماری نازی میشه .                              تا اینکه یه روز از محل کار نازی تماس گرفتند و به مادرش کفتند نازی حالش بهم خورده و اونو رسوندن بیمارستان اون بدبخت هم سراسیمه به بیمارستان رفت و وقتی رسید متوجه شد که نازی دچار رعشه عصبی شده و دکتر هم برایش آرام بخش قوی تزریق کرده .خانم....... سریع به دکتر معالج نازی زنگ زد اونهم سریع خودش رو رسوند و بعد از ویزیت نازی گفت: فعلا باید بستری باشه تا یک سری آزمایش انجام بدیم .                               مادر خسته و بلاتکلیف راهی خونه شد و در اونجا با چهره مضطرب مصطفی روبه رو شد که توکوچه بالا و پایین میرفت و تا چشمش به خانم.....افتاد پرسید از نازی چه خبر چی شده اون بیچاره هم که دوست داشت یکی دلداریش بدهد مجبور شد آرام آرام برای دامادش توضیح بدهد .    هرچی او توضیح میداد مصطفی منقلب تر میشد و گریه امانش نمیداد و هرچی میخواست او را ساکت کند فایده ایی نداشت ماهم آمدیم کمک ولی مصطفی بدتر میکرد عینهو دختر بچه ایی که عروسکش را گم کرده زار میزد و نمدانم چرا ولی دلم به حلش میسوخت تا به حال مردی را به حالت بنده و اسیر ندیده بودم .شاید تو کتابها بشه پیدا کرد ولی توی دنیا واقعی که من ندیده بودم .                                                                                    خلاصه آرومش کردیم و رفت فردا وقتی مامان اینا رفته بودند بیمارستان جلوی در دیده بودندش و تازه نگهبانی جلوی مادر نازی رو گرفته بود که به این بچه بگو بره خونه دیشب تا حالا اینجا راه میره خدایی نکرده از پا در میاد .خانم ....... حرفی نزد و مستقیم رفت سراغ دکتر اونم روراست بهش گفته بود فعلا نازی باید بمونه چون بحران هنوز تموم نشده اونم با دکتر راجب مصطفی صحبت کرد و ازش کمک خواست دکتر هم گفت : به دامادت بگو بعد از ساعت ملاقات بیاد باهم بریم پیش نازی تا من عکس العملش رو ببینم تا بعد . خانم .....رفت بالاس سر نازی که بی رنگ و رو خوابیده بود اونو بوسید و برگشت جلوی در مصطفی رو دید که پریشون ایستاده ومنتظر ه آروم بهش گفت وقتی ملاقات تموم شد با دکتر به دیدن نازی برو ولی خواهش میکنم هر کاری که دکتر گفت انجام بده اونم قبول کرد وسرش رو پایین انداخت و رفت جلوی نگهبانی ایستاد .                     مامان نازی از غصه داشت خفه میشد همانطور که اشک میریخت با مامانم سوار تاکسی شد مامانم میگفت مصطفی خیلی داغون بود اصلا این همون پسر سر حال دیروز نبود انگار طاعون بهش زده سرگشته و پریشون راه میرفت و گه گاهی به اتاق نازی نگاهی میکرد و دوباره راه میرفت.             تا اینکه دکتر خواسته بودش اونم سریع به اتاق دکتر رفته بو د و هرچی که گفته بود قبول کرده بود . بعد با هم به اتاق نازی رفته بودند دکتر اول رفته بود تو و به نازی گفته بود یکی اومده ببیندت اونم یهو برگشته بود طرف در اتاق و گفته بود هرکی میخواد باشه جز مصطفی دکتر هم گفت آروم باش چرا مصطفی رو نمی خوای ببینی اون بدبخت از دیروز تا حالا پایین ایستاده تا تو رو ببینه حالا میگی نیاد مصطفی که تا حالاساکت گوش میداد نتونست تحمل کنه و یهم اومد تو افتاد رو پای نازی که تو رو خدا چی شده من چه گناهی کردم و گریه و زاری که یه دفعه نازی شروع کرد به جیغ زدن و دکتر هم سریع مصطفی رو بیرون کرد و با کمک پرستارها به نازی آرام بخش زد .

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:38  توسط مهربان  | 

نازی مثل یه ونوس چنان توی اون پیراهن حریر میدرخشید که مصطفی هیچی تقریبا همه مبهوت اون زیبایی و ملاحت مونده بودن و نمیتونستن جواب سلام نازی رو بدهند که یهو مادر مصطفی از جا بلند شد با سلام و صلوات به پیشواز نازی رفت وصورت اونو غرق بوسه کرد و دستش را گرفت و برد پیش خودش نشوند . نازی هم که از این حرکت لپهایش قرمز شده بود فقط لبخند میزد .تا اینکه پدرش صحبت را باز کرد و گفت: بهتر بریم سر اصل مطلب شما شرایط دختر من و خوب میدونید پسرتون هم هم شرایط و میدونه وهم دیده باز هم من میگم این امر کوچکی نیست که بعدا پشیمونی قابل قبول باشد هم برای شما و هم برای دختر من پس الان هر حرفی هر سوالی درباره ما دارید بگید تا دیر نشده جوابتان را بدهیم.               

اونا هم که قبلا از طرف مصطفی توجیح شده بودند لبخندی زدندومادرش گفت ما هیچی حرف خاصی نداریم و تازه اگر هم داشتیم با دیدن این حوری قشنگم جای حرفی نمانده ما آماده ایم تا شرایط شما و عروس گلم را بشنویم.  مصطفی که در این دنیا نبود وفقط زیر چشمی محو نازی بود .وهر چی مادرش صدا کرد متوجه نشد و وقتی بازویش را فشار داد یهو از جا پرید و با این کارش باعث خنده همه شد حتی نازی هم از ته دل میخندید تا حدی که اشک چشمانش جاری شد و به این ترتیب مراسم خواستگاری نازی با قبول تمام شرایط آنها تما شد و قرار نامزدی افتاد برای هفته بعد روز پنجشنبه البته قرار بود یه صیغه محرمیت خوانده شود تا اونا بتونند با هم بیرون بروند و خرید نامزدی رو انجام بدهند .

همه از این پیوند راضی و خشنود بودند ومامان نازی نمی تونست نگران نباشه و دائم به مامانم میگفت : اگه دوباره حالش بد بشه من چیکار کنم ؟آخه یه روز به پسره روی خوش نشون میده یه روز میگه چرا این همش اینجا نشسته ..

                                                      

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 0:29  توسط مهربان  | 

نازی با خنده وارد اتاق شد و سینی چای را جلوی ما گرفت وگفت :بخورید خودم دم کردم . و رو به من کرد و یه استکان جلوی من گذاشت و با صدای بلند خندید منم که خیلی ترسیده بودم تند تند چایی داغ داغ رو سر کشیدم مامانم که حال روز من و دید با لبخندی یه چایی برداشت و گفت: اینقدر خوشمزه اس که که تمام حنجره و دل و روده ات و سوزوندی منم خندیدم یه چشمک به نگین زدم اون طفلکم یه خنده زورکی تحویلم داد .                                                 

مامان شروع کرد به حرف زدن تا شاید اون فضای شکنجه آور عوض بشه و سوالات جورواجور از نازی کرد اونم خیلی مسلط جواب داد و در انتها گفت ببخشید منو مامان میخواهیم برای خرید بریم بیرون ما هم از خدا خواسته پاشدیم و رفتیم البته مادر نازی با نگاهش از مامان عذر خواهی کرد.راستی تا یادم نرفته بگم که نازی تو یه ساعتی که ما اونجا بودیم نصف پاکت سیگار رو دود کرد در صورتی که قبل از بیمارستان رفتنش لب به سیگار نمیزد و اینهم مشکل جدیدی بود که نگین و خانواده اش رو دچار کرده بود و دکتر هم گفته بود کاری باهاش نداشته باشید و بگذارید هر کاری دلش میخواهد بکنه .                                                                   

چند روز بعد مادر نگین آمد منزل ما وبه مامان گفت:تورا خدا بشین و یه دقیقه به حرفهای من گوش کن شاید بتونی کمکم کنی مامانم هم نشست و منتظر شد تا بفهمد مطلب جدید چی میتونه باشه . زن بیچاره هم شروع کرد به تعریف که بله همان روز که با نازی رفته خرید یه مرد جوانی مثل سایه اونا رو تا خونه تعقیب کرده وبعدم کمی صبر کرده و رفته و نازی هم متوجه او شده و چند بار برگشته که چیزی به او بگوید که مادرش جلوی اونو گرفته تا حرفی نزد .در ادامه گفت: فردا صبح که از خونه رفتم بیرون تا نان بخرم دیدم سر کوچه ایستاده و تا من و دیده راهش رو گرفته و رفته وخلاصه هر روز اون حوالی پرسه میزده تا اینکه امروز جلوی من و گرفت و با ادب و احترام خودش رو معرفی کرد و گفت : اسم من مصطفی است و قصد مزاحمت ندارم بلکه از دختر شما خوشم اومده و اگر شما اجازه بدید با خانواده خدمتتان برسیم . منم دست وپام و گم کرده بودم و نمی دونستم چی بگم فقط بهش گفتم پسرم دختر من قصد ازدواج نداره و سریع اومدم تو خونه حالا نمیدونم اگه دوباره جلومو بگیره چیکار کنم ؟                                                                      

مامان کمی فکر کرد و گفت :ببین خانوم ... اینکه خواستگار برای نازی بیاد عجیب نیست چون هم خوشگل هم نازه هم شیک پوشه و هم سر کار میره خلاصه هر امتیازی که برای یه دختر لازمه اون داره پس نمیشه جلوی مردم رو بگیری از اون طرف هم نمیتونی دست و پای نازی رو ببندی تا بیرون نره پس اولا" با دکترش مشورت کن دوم اینکه با نازی  صحبت کن و نظرش رو راجب ازدواج بپرس و اگر همه اینها مثبت بود با پسره روراست حرف بزن و همه مشکلات نازی و بیمارییش رو تشریح کن و اگه بازم طالب بود اجازه بده بیاد خواستگاری شاید هم این مسئله باعث بهبود نازی بشه.                                                                         

خانوم......   باتشکر از راهنمایی مامانم پاشد رفت تا سفارشات مامان ومو به مو عمل کند و مامان رو هم در جریان بگذاره .از اون طرف نگین یواشکی سیر مسائل رو یواشکی برام تعریف میکرد و منم از حرفهای اون اینطور فهمیدم که نازی نه گفته نه و نه آره ودکتر هم گفته اشکالی نداره البته باید به اون مرد تمام مشکلات نازی رو شرح بدید و اگر موافقت کرد ایرادی نیست و شاید هم برای بهبود نازی گامی تازه باشه . نگین گفت :دوباره پسره جلوی مامان سبز شده و بهش التماس کرده مامانم هم اون و آورده خونه و تمام ماجرا رو براش تعریف کرده و ازش خواسته تا فکرهاش و بکنه و با خانواده اش هم در میان بگذاره و بعد تصمیم بگیره چون شرایط نازی طوری نیست که بعد ا"پشیمون بشی اونو به حال خودش رها کنی .                                                                               

مصطفی همبدون هیچ عکس العمل خاصی کمی مکث میکنه تا حرفهای خانوم..... تموم شه و با همان اصرار اولیه میگه حالا کی اجازه میدید با خانواده بیام .مامانم هم گفت : اول با مادرت در میون بگذار بعد هر وقت خواستید تشریف بیاورید اونم بدون معطلی خداحافظی کرد و رفت .                                                      

اینطور که از حرفهای نگین و مادرش میشد استنباط کرد این بود که پسره خیلی هلاکه و براش هیچی عیبی در مورد نازی وجود نداره .ولی مادر نگین نگران نازی بود چون در مقابل خبر خواستگاری مصطفی  عکس العمل خاصی نشان نداده و فقط به مادرش گفته :همون پسره سیرش و میگی که دنبالمون میومد ؟و مادرش هم گفته آره خیلی پسر خوب و مودبیه .نازی هم پوزخندی در جواب مادرش تحویل داده و به اتاقش رفت .                                                 

دو روز بعد روز موعودی بود که مصطفی برای خواستگاری اجازه گرفته بود وتوی این دو روز ساعات پر مشغله ایی بود که ماهم در آن شریک بودیم یادش بخیر خیلی باحال بود همه شاد بودیم و هر کسی هر کاری از دستش بر میومد انجام میداد طوری که حتی تمام کوچه رو جارو آب پاشی کردیم راستی توی این ده دوازده روزی که سروکله مصطفی پیدا شده بود حدود ده پونزده تا سبد گل آورده بود ودم در به نگین یا مادرش تحویل داده بود و ماهم با همون سبد گلها حیاط و خونه روتزیین کردیم و درست یه ساعت به ورود مهمانها همه چی کاملاآماده و مهیا بود جز نازی که حدود دو ساعت بود به اتا قش رفته بود و اعلام کرده تا اومدن مهمونها اونو صدا نکنند و همین مسئله باعث شده بود مادرش به شدت نگران بشه ولی مامان من به اون اطمینان داد که جای نگرانی نیست و این طبیعیه که نازی تشویش داشته باشه یا حتی تردید داشته باشه پس نگران نباش .راس ساعت زنگ خانه به صدا دراومد و همه به تکاپو افتادند وپدر نازی در را باز کرد و سلام و احوال پرسی مهمانها را به اتاق پذیرایی راهنمایی کرد . من و نگین که تو َآشپزخونه  نشستیم و مادر پدرها و مصطفی که خیلی هم تیپ زده بود داخل نشستند من و نگین کمی پذیرایی کردیم ولی همه بخصوص مصطفی منتظر دیدار نازی بودند منهم مامور شدم تا نازی رو خبر کنم تا برای مهمانها چایی ببره اونم گفت: نو برو منم الان میام.بعد از پنج دقیقه یه هو دیدم نازی وارد اتاق شد و با صدای بلند به همه سلام داد و همه رو غرق تعجب کرد ود ر این بین مصطفی بیچاره تا چندین دقیقه نتوانست حالت طبیعی بگیره و همان طور بهت زده نازی را دنبال میکرد که مشقول تعارف کردن چایی بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 0:3  توسط مهربان  | 

نزدیک به سه چهار ساعت راه رفتیم تا بالاخره هرسه کادوهای مورد نظر رو خریدیم و به سمت خانه برگشتیم و هر چی زنگ زدیم خونه کسی نبود وهمگی اومدیم خونه ما و دیدیم بله مادر پدر نگین هم اونجا هستند .                        

مامانم گفت دیدم امروز روز مادر و اونا هم تنها نشستند گفتم شام بیایند اینجا دور هم باشیم خلاصه جای همگی خالی شام خوش مزه ایی خوردیم و بعد از شام هم خاله و دایی من اومدن منزل ما برای مامانم کادو آوردن کلی گفتیم و خندیدیم نازی هم که اونشب خیلی سر حال بود حسابی سنگ تمام گذاشت از آوزهای گوگوش رو برامون خوند که واقعا همه لذت بردند ای خدا این دختر تو همه چی نامبر وان بود بود وقتی میخوند از این دنیا خارج میشدی به آسمون پرواز میکردی ناز و مخملی میخوند .                                                                                          

اونشب یکی از شبهای به یاد ماندنی شد برای من و بقیه .دوسه روز بعد هم نگین خبر داد که نازی در اداره پدرش استخدام شده و از این بابت خیلی خوشحال بودن چون یه جا سرگرم میشد وکمتر افسرده یه جا می نشست .ولی همیشه ته چهره مهربون و خندونش یه غم کهنه موج میزد که نا خود آگاه دل آدمو غصه دار میکرد.                                                                                              

 یه روز نگین وحشت زده پرید تو خونه و به مامانم گفت :تو رو خدا بیاید مامانم و کشت منم در حالی که دنبال مامانم میدویدم ازش پرسیدم کی و میگی و اونم در حالی که اشک میریخت گفت:نازی افتاده رو مامانم و داره خفه اش میکنه وقتی رسیدم دیدیم مامانش یه گوشه نشسته و از حال رفته و صورتش زخمی شده و عینکش هم شکسته اون بیچاره هم زار زار گریه میکرد و به مامان من التماس میکرد تو رو خدا برو بالا ببین نازی کجا رفت یه وقت کار دستش نده اونم به سرعت رفت بالا و به در اتاق نازی زد از اون خواست تا در و باز کنه اونم اول قبول نکرد و ولی بعد با خواهشهای مامانم در و باز کرد حدود یه ساعتی باهم حرف زدن و بعد باهم آمدند پایین و نازی دست انداخت گردن مادرش و اونو بوسید و عذر خواهی کرد و مادرش هم حرفی نزد ماهم آمدیم منزل خودمون ومنم که از فضولی داشتم میمردم مهلت ندادم نفس بکشه و با سوالاتم بمب بارانش کردم . مامانم گفت:نازی میگه کسی منو دوست نداره مخصوصا مامانم اون هم منو دوست نداره هم از من بدش میاد همش با من لج میکنه دائم به پر و پام میپیچه اذیتم میکنه و بشتر شبیه زن بابای منه تا مادرم . منم باهاش حرف زدم و راضیش کردم از مادرش عذر خواهی کنه تا بعدا با مادرش هم صحبت کنم .                              

مامانم معتقد بو د نازی رو باید تحت نظر یه دکتر روانپزشک بگذارند و اونو معالجه کنند درغیر اینصورت حتما یه کار بزرگی به دستشون میده چون اینطور که من فهمیدم نازی کاملا دارای دو شخصیت متفاوت شده و این یه حالت خیلی خطرناکه .                                                                                         

یه هفته ایی از آن ماجرا می گذشت و نگین خیلی نارحت بود و دائم وقتی از خانه دور بودیم دلش شور میزد و معتقد بود نازی حال طبیعی نداره و هر لحظه امکان داره به بابام یا مامانم یا حتی من حمله کنه چون یهو میخنده و یهو گریه میکنه و هر کاریش میکنیم دکتر نمیاد و میگه خودتون دیونه هستید و باید برید تیمارستان .

تا اینکه اون روز عصر ما به همراه نگین تو حیاط منزل خودمون نشسته بودیم و در حیاط هم باز بود که ناگهان مادر نگین بدون روسری و سراسیمه و گریان تو خونه پرید و داد زد تورو خدا بدادم برسید نازی منو زده و با شتاب رفته بالا نکنه خودشو پرت کنه پایین . مامانم و برادر بزرگم به سرعت به خونه اونا رفتند ولی بعد از یه چند دقیقه برادرم بیرون اومد و به سمت تلفن رفت و زنگ زد به دکتر مخصوص نازی و اونم یه چیزایی گفت و برادرم به سرعت رفت بعد از یه ساعت صدای ماشین آمبولانس اومد من و نکین رفتیم دم در و دیدیم دکتر برای بردن نازی ماشین و دو پرستار فرستاده و اونا هم به داخل رفتند و بعد از یه ربع به همراه نازی و برادرم بیرون آمدند و بی صدا سوار آمبولانس شدند ما که کاملا حیرون مونده بودیم از بقیه توضیح خواستیم و مامانم هم در جواب کفت :نازی گفته به شرطی میرم تا برادرت هم باهاش بره تا با هم ناهار بخورند ماهم گفتیم باهاش برو تا تو کوچه سر وصدا راه ندازه و آبروریزی نشه .                                    بعد از یه ساعت برادرم برگشت ولی چه برگشتنی اینقدر دربه داغون بود که مامانم وحشت کرد و بهش گفت :چی شده چرا این ریختی شدی برادرم با بغض سنگینی گفت : تا بیمارستا ن که رسیدیم همش فکر میکرد داریم میریم ناهار بیرون و وقتی رسیدیم بیمارستان و وقتی فهمید باید بره اون تو فقط روبه من کرد و گفت : خیلی نامردی یه ناهار طلب من .برادرم این و گفت :و شروع کرد به گریه کردن  ودربین اشکها به مامانم اعتراض میکرد که چرا منو قاطی این بازی کردید به من چه مربوط که نازی ببرم و در آخر هم منو به بی معرفتی متهم کنه و تو ذهنش هیچوقت فراموش نکنه . مامانم هم اونو ساکت کرد و بهش فهموند که َ این خانواده مهم تر از افکار نازی پس ناراحت نباش اون بچه بیماره و تو هم کمکش کردی. .                                                                                                فردا نگین گفت: دکتر به مادرم گفته حال نازی بحرانی اما با بستری شدن در بیمارستان و مصرف یه دوره دارو دوباره میتونه برگرده خونه و بعد از یک ماه نازی برگشت ووقتی ما رفتیم به دیدارش با چهره ای روبه رو شدیم که نمی شد باور کرد .

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 23:41  توسط مهربان  |